غیرقابل چاپ

برای چندمین بار ورقش زدم. لا به لای سطرهایش دنبال واژه ای، عبارتی چیزی می گشتم که از چند متری داد بزند «بیا مرا بخوان!» تا به هرجان کندنی است سر خط را بگیرم و چند صفحه ای را بخوانم، بخوانم و بخوانم. چند دقیقه پیش برای دفعه «خیلی» بارُم ورقش زدم. هنوز هم احساس خوبی به آن ندارم و گاهی با خودم فکر می کنم چطور به چاپ ششم رسیده است! «غیرقابل چاپ» حرف هایی ست که قطعا دست خوش سانسورهای فراوان بوده تا قابل چاپ شده است! 

وقتی میان دستانم جاخوش می کند مستندهای اجتماعی زیادی از ذهنم عبور می کند و یک لحظه خودم را به جای سوژه همه آن مستندهای زجر آور فرض می کنم و بعد بهتم می زند و چشم هایم را می بندم تا فرصت داشته باشم به خیلی چیزها فکر کنم! خیلی چیزهـــــــا!

/ 1 نظر / 12 بازدید
par!sa

الکی میگه!