خوشی های کوچک

یادمه وقتی 5،6 ساله بودم و خواهرم فقط یکی دو سالش بود، بالشت رو می ذاشتم پشت سرش. بهش یاد داده بودم با «یک دو سه» من؛ همونطور که نشسته خودشو رها کنه روی بالشت. وقتی سه چهار بار این کارو انجام می داد و حسابی می خندید، بالشت رو از پشت سرش برمی داشتم و طفلک با سر می رفت توی زمین! :| 

اونوقت بود منم حسابی می خندیدم! =)))

/ 27 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
par!sa

فریده [تعجب][تعجب]

behdone

البته اون زمان شما خودتون هم کودک بودین.

s.a

همیشه میگفتم کاش یه خواهر بزرگتر میداشتم... [خنثی][خنثی][خنثی] یعنی خدا بهم رحم کرده هااااااااااااااااااااااا........ -------------- اسمشم گذاشته "خوشی های کوچک"!!!!

فریده خانوم

خخخخخخ تسنیم منم همچین دورانیو گذروندم...یا رو هوا انقد منو میچرخوندن وقتی میذاشتن من تلو تلو میخوردم بهم میخندیدن :||

فریده خانوم

پریسا چته؟تو داداش بزرگتر نداری درک نمیکنی!خخخ

par!sa

پست بالا! اوهووووک! منم ب تو و اکبر تبریک میگم [زبان][نیشخند]

محدثه عارفی

واه شاهدخت یعنی میگی این عمل از دست یه خانوم براومده ؟؟؟؟ واااای