محکوم به مُردگی

پله های دادگستری را به سرعت پایین می آمد. کلافه بود و مدام به تلفن همراهش نگاه می کرد که بی وقفه زنگ می خورد. خودش را با عجله به ایستگاه اتوبوس رساند. خودم را کنار کشیدم و اجازه دادم زودتر از من سوار اتوبوس شود. تلفن همراهش را با اکراه پاسخ می دهد «سلام... نگران نباش.... خانم رحیمی چرا گریه می کنی؟ توکلت به خدا.... بله. بله می دونم.... با قاضی صحبت کردم. جلسه دیگه دادگاه لایحه ارائه می دیم و به قاضی توضیح میدم!... نه! ... خب وکیلش حرفه ای باشه! ... نگران نباش... من آلان تو تاکسی ام رسیدم خونه دوباره تماس می گیرم.»

سرش را به پنجره اتوبوس تکیه می دهد و چند ثانیه بعد انگار که چیزی در ذهنش جرقه خورده باشد، فورا با تلفن همراهش شماره می گیرد. «سلام مامان خوبی؟ ... من دارم میرم دنبال غزاله... مربی مهدش گفت چند روزه توی مهد همه بچه ها رو به گریه می ندازه... چی؟ غذا سوخت؟ گفتم که مراقب باش! ... عیبی نداره از بیرون یه چیزی می گیرم... نه علیرضا ساعت 2 کلاسش تموم میشه. فعلا کاری با من نداری؟»

سری به نشانه تاسف تکان می دهد. انگار سوختن غذا به مذاق اش خوش نیامده بود. چند برگه را از داخل کیفش بیرون می آورد. کیف از دستش می افتد و برگه روی زمین پخش می شوند. می نشینم روی زمین و کمک اش می کنم تا برگه هایش را جمع کند. می گوید خودم جمع می کنم، ممنون. لبخندی تحویل می دهم و دو برگه را که کمی آن طرف تر است برمی دارم. تشکر می کند. «سلام... آقای علیزاده این چهارمین باره که از صبح تماس می گیرم. یه سوال حقوقی دارم. فردا باید برم تهران برای دادگاه یکی از موکل هام. لطفا به محض دریافت این پیام با من تماس بگیرین.»

چند ایستگاه بعد پیاده می شود. هنگامیکه از پله های اتوبوس پایین می رود، همچنان مشغول شماره گیری ست. کلافه بود. بی حوصله. زنی بود که از زنانگی اش چیزی نمانده بود. حرف هایش، حرف های معمول یک زن نبود. نگاهش بی روح بود. نیمی از رژ روی لب هایش پاک شده بود و خط زیر چانه مقنعه اش چند سانتی جا به جا شده بود. از پنجره اتوبوس رفتن اش را نگاه می کنم. تند تند گام بر می دارد. کیف بزرگ و سنگین اش را را زده است زیر بغل اش و چند ثانیه بعد تصویرش برای همیشه از جلوی چشم ها محو می شود. حالا تنها نقشی از او در ذهن من و یا شاید باقی مسافران حک شده است. نقشی که هیچوقت دوست ندارم بازی کنم... 

/ 3 نظر / 15 بازدید
ماه مون

به خاطر همین چیزا بود که دوست نداشتم رشته م رو ادمه بدم سخته خیلی سخت