قفسه ای به رنگ زندگی

بچه که بودم دوست داشتم نویسنده شوم. حتی به خاطر دارم کلاس سوم ابتدایی وقتی معلم از تک تک مان می پرسید می خواهید چه کاره شوید، با قاطعیت گفتم نویسنده می شوم و اگر نشد، یک ستاره شناس خوب! البته آن زمان دوست داشتم رمان بنویسم، داستان کوتاه و گاهی شعر. آینده ام را که ترسیم می کردم مشغول نوشتن بودم، در یک کتاب فروشی و یا یک گلخانه. یک کتاب فروشی که قفسه های آن رنگارنگ است. قفسه کتاب های تاریخی قهوه ای، کتاب های علمی آبی، کتاب های داستان سفید، کتاب های کودک نارنجی و ... . دور تا دور آن گلدان های سفالی زیبا می چیدم تا حس کنم در کتاب فروشی کوچک من، زندگی؛ بیش از همه جا جریان دارد. امروز خوب می دانم اگر روزی قرار باشد کتاب فروشی کوچک من متولد شود، حتما و حتما در بین همه قفسه ها، یک قفسه وجود دارد به رنگ زندگی. رنگ زندگی یعنی قلمو کوچکی که در درست توست، طیفی از رنگ ها را کنار هم می چیند که با هر بار دیدنش روحت را تازه می کند و دوست داری با همه وجود آن را به آغوش بکشی. آنوقت کتاب هایی که تمام این سال ها با ارزش ترین چیزی بودند که داشتم را می گذاشتم توی آن و کنارشان می نوشتم «فروشی نیست» اما اجازه می دادم مردم چند دقیقه ای آن ها را بالا و پایین کنند و بخوانند. بخوانند و لذت ببرند. کیف کنند و چند دقیقه ای همه چیز فراموششان شود و همراه کتاب های دوست داشتنی ام شوند. 

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شادوخت

سلام وب خوبی داری به منم سر بزن خخخخخ من بچه بودم دوس داشتم داروساز بشم از بچگی کلاسم بالا بود خخخخخخ بعد ینی اونوخ می تونیم با اون قلموهه فاتحه کتاباتو بخونیم دیه نه ؟

شادوخت

عه دوباره برگشتم قرقیزستان که خخخخ

سحر

من از بچگی دوست داشتم در وهله اول نقاش بشم ، اگه نقاش نشدم، شاعر بشم... اگه اونم نشدم یک کتاب فروشی داشته باشم... اما به خودم قول دادم که در آینده های نزدیک به آرزوی اولم برسم... فعلا که به هیشکدوم از اینا نرسیدم:|

فریده خانوم

خخ یاد این افتادم:زندگی بی مکث جریان داره!! اصلا یادم نمیاد دوس داشتم چکاره بشم در طفولیت!

raha

سلام میخواسنم تو پست بالایی نظر بزارم ک نمیشد کتاب روی ماه خداوند را ببوس خیلی قشنگه به خصوص اون بخش صحبت های علیرضا

baram.m

این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرامِ دیدارش کردم؟ "حسین پناهی." [گل]

behdone

منم کتاب خوندن را دوست دارم دلم میخواد کتابفروشی داشته باشم.

emma

منم عاشق کتابم حالا اون کتاب می خواد یه رمان عشقی ایرانی باشه اما با متنی قوی یا اینکه ی رمان کودک باشه ک تو رو تبدیل ب بچه بکنه یا اینکه مث کتاب بادبادک باز باشه که تو رو تو کتابش غرق کنه و از خود واقعیت بیرون بکشدت

emma

بادبادک باز رو بخون چیزی رو از دست نمیدی این کتاب برای من ی دنیا بود

محمدرضا

علیک سلام جوجه خبرنگار این درسته که میگن همیه جوجه مرغ همسایه برای ما جوجه غاز هستش؟ خوشوقتم از آشنایی