کاکتوس ها عاشق می شوند

نمی دانم دانشگاه چه خاصیتی داشت که هرکدامشان پا به این مکان ناشناخته می گذاشتند، زرتی عروس می شدند! ازدواج شان یک طرف و غیب شدن شان یک طرف دیگر! کمتر در دسترس بودند. ددر رفتن ها را دو دَر می کردند و هر وقت به سراغم می آمدند به فکر ناهار ظهر شوهر بودند و درست برخلاف همیشه که تا آخر شب کنگر می خوردند و لنگر می انداختند، فوری مراسم بای بای را به جا می آوردند. الحق که القاب «کاکتوس شوهر ندیده»، «کاکتوس کم جنبه»، «کاکتوس شوهر ذلیل» و این چیزها، برازنده دوست جان ها بود. اصلا شاید به همین خاطر بود که وقتی به آینده فکر می کردم، دلم می خواست در سن 27، 28 سالگی ازدواج کنم و یا اصلا چه اصراری است که آدم خودش را محدود کند. مگر غیر این است که مجرد بودن یعنی رهایی و آزادی و این حرف ها. 

+ خواستم خیلی در لفافه علت این غیبت طولانی را شرح دهم! [خیلی خیلی در لفافه]

+ از این به بعد هم از یادداشت های لوس و بی مزه «من و شوشو»، «من و عجقم» و این قرتی بازی ها خبری نیست. جوجه خبرنگار همچنان با قدرت چرت و پرت های آبکی می نویسد. 

/ 4 نظر / 20 بازدید
محمد

سلام دوست عزیز. من شما را به یاد دارم. از طریق وبلاگ، با شما آشنا شدیم. موضوع وبلاگ شما برنامه ریزی برای پول دار شدنتان بود. درسته؟ فکر کنم در بیمه البرز کار می‌کردید؟؟ بعدش یهو دیگه وبلاگتون آپدیت نشد.

عجقت^___^

شوهر ذلیلِ شوهر ندیده یِ ندید بدید ِ نفوذیِ خـــــــــــــــــــــــــــــــــــر!

ماه مون

به به عروس خانوم .... . بابت مسابقه هم از اطلاع رسانی ممنون شرکت کردم [بغل][قلب]