مرگ تدریجی یک زندگی

چند شب پیش داشتم به این فکر می کردم اگر قرار بود یکی از اعضا بدنم را از من بگیرند، کدام عضو را می دادم. داشتم فکر می کردم زندگی بدون چشم، بدون گوش، بدون پا، بدون زبان و ... چطور است. اولش به خیال خودم زندگی بدون همه آن ها ممکن بود اما بعد وقتی خودم را در یکی از این حالات تصور می کردم، وحشت تمام وجودم را دربر می گرفت. ترس از ایجاد محدودیت عذابم می داد و پیش خودم می گفتم «حتما خواهم مُرد!». امشب اما فکر و خیال دست از سرم بر نمی دارد. امشب به این فکر می کنم اگر یک روز قسمتی از «روح» ام را گم کنم چه می شود. اگر یک روز خودم را لا به لای روزهای تلخ و شیرین جا بگذارم چه!؟ اگر یک روز رویای کودکی فراموشم شود، اگر دیگر آرزویی برایم نماند، اگر بدون هدف نفس بکشم، اگر کسی برایم نماند که او را بپرستم و هزار اما و اگر دیگر؛ آنوقت مگر غیر از این است که به جای «مُردن» به «مرگی تدریجی» و یک مُردن مُدام دچار شوم. 

/ 2 نظر / 3 بازدید
علی

خوب اپاندیسو انتخاب میکردین. اما مهم ترین عضو ما روح ماست خدا نکنه کسی روحشو از دست بده.

masood

سلام باز نمیدونم چرا آمدم نظر بدم مرگ انسان زمانی اتفاق میافتد که ندونه کیه و باید چکار کنه زمانی که انسانیت را فراموش کنند که همون که خودتون گفتید روحش از بین بره زندگی یعنی هدف داشتن و ساختن فردا در غیر این صورت یعنی زنده بودن یا مرگ تدریجی دلم تنگ شده برای نوشتن ولی الان نه زمانی که ...........