چهارخانه های نارنجی

آدم هرچقدر هم دلش بخواهد و هرچقدر هم که به مغزش فشار بیاورد، بعضی چیزها محال است که باورش شود. برای من «عشق در یک نگاه» یکی از همین بعضی های محال بود که هرچقدر سعی می کردم با آن ارتباط بگیرم، نمی شد که نمی شد؛ تا اینکه چند روز پیش به صورت اتفاقی او را دیدم. به محض دیدنش چشم هایم را دزدیدم چون خوب می دانستم اگر تنها چند ثانیه دیگر به او خیره شوم، کار دلم یکسره خواهد شد. چند قدم بیشتر از او فاصله نگرفته بودم که احساس کردم قسمتی از روحم را درست چند ثانیه قبل از دست دادم. نه پای رفتن داشتم و نه می توانستم برگردم. مردد مانده بودم با حجم انبوهی از فکر ها و خیال ها که آوار شده بودند روی سرم و نمی گذاشتند قدم از قدم بردارم. تصمیم سختی بود اما چشم هایم را بستم و از کنارش عبور کردم... 

یک هفته گذشت. یک هفته سخت. یک هفته ای که به اندازه ماه ها و یا شاید هم سال ها به درازا کشید. در خیابان با دیدن هرچیز و هرکس، قیافه اش می آمد جلوی چشمانم و هزار هزار بار خودم را سرزنش می کردم که چرا آن روز قید همه چیز را نزدم تا به او نزدیک شوم. نزدیک شوم و او را از آن خودم کنم. پس از این یک هفته، به صورت اتفاقی دوباره گذرم به آن سمت ها افتاد. از وقتی قدم به آنجا گذاشتم چشمانم بی اختیار می چرخید تا نشانه ای از او پیدا کنم. هرچه بیشتر در رویای او غرق می شدم، احساس می کردم بیشتر از او فاصله گرفتم. گام هایم را بلندتر و سریع تر بر می داشتم تا ثانیه ها را از دست ندهم. همه جا را زیر و رو کردم اما اثری از او نبود که نبود. حدس ام درست بود. رفته بود. پرس و جو که می کردم گفتند به زودی باز می گردد اما نمی دانند کی. دلم برایش تنگ شده است. خیلی تنگ ... 

مانتوی دوست داشتنیِ نارنجیِ تابستانیِ من، با آن چهارخانه های دُرُشت و قشنگش از آن جا رفته بود. مغازه چند روزی به خاطر تعمیرات بسته است و حالا باید منتظر دیدار دوباره اش باشم. 

به امید دیدار نارنجیِ دوست داشتنیِ من! 

/ 12 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اشنا

راست می‌گفت شاعر قبلی... عشق، هرگز به ما وفا نکند «زاغکی قالب پنیری دید؛ و چه راحت گرفت از او روباه!» آه! دنیا! همیشه خرمایت... آه! دنیا! همیشه خرمایت... «آه! دنیا! همیشه خرمایت، بر نخیل است و دست ما کوتاه»

صبح

جالب نوشتي و خواندني [لبخند]

emma

روانی بیمار... :-/

par!sa

ما هم باور کردیم که مانتو بووووودهههههههه [ابرو]

مجید مویدی

آدم باید صادق باشه!! نه خبرنگارِ عزیز؟ راستش، از خدا که پنهون نیست، از شما هم پنهون نباشه... منم گول خوردم البته جایِ شرمندگی نیست ها! به قولِ فیلسوفا، انسان محلِ خطاست[چشمک] +راستی، کم پیدایی خبرنگار جان! امیدوارم حال و کار و بارت خوب باشه

مهلا(باران)

وآآآآآآی نآرنجی *:) دلمان تنگ شده خیلی ..

دنیا93

سلام.ماه مبارک رمضون برشما پرخیروبرکت باد.چقد دلم اول نوشته لرزید همش میگفتم اخرش چی شده! هعییی روزگار از وبلاگ گیله مرد اومدیم وبلاگ شما.امیدوارم دوستیمون پایدار باشه.البته بلاگفا هنوز که هنوزه درست نشده.اما ماخواننده ی شما خواهیم بود.:)

Z213

آره.. آرررره... آررررررررررررره... جیگر گیر آوردی[ابرو][ابرو] تو ک راس میگی.. مانتو نارنجیت بخوره تو سرت چشمام کتلت شد تا خوندم