گذشته ی خوب

دیشب درست از زمانیکه روی تخت دراز کشیدم و چراغ اتاق را خاموش کردم بی اختیار اشک ریختم تا چندین و چند «دقیقه» بعد که کم کم داشت به «ساعت» تبدیل می شد. ساعتی که برای جلوگیری از تبدیلش به «ساعت ها» مجبور بودم حواس «خودم» را پرت کنم تا بیشتر از این زار نزند و بیشتر از این دلم برایش نسوزد

خواستم حواس «خودم» را پرت کنم که یادم آمد صبح دفترچه خاطرات مکتوبی که تا مدتی پیش هرشب بازش می کردم و به خودِ آینده ام گزارش می دادم که امروز چه ها کردم و چه ها نکرده ام؛ درست روی میز تحریر است. در آن تاریکی مطلق که چشمان پُف کرده ام به سختی چیزی را می دید راه افتادم و بعد از کمی جست و جو، سر انگشتانم کتابی قطور و دوست داشتنی را حس می کرد. 

روی تخت نشستم و چراغ خواب را روشن کردم. بازش که کردم چند گل نرگس خشک شده لا به لای صفحاتش جا خوش کرده بود. گل هایی که از روزی خاص، مکانی خاص و شخصی خاص به جا مانده بود. از حالی خوب، آرامشی خوب و خاطره ای که هیچوقت فراموش ام نمی شود.  

+ هرچند می گویند باید در حال زندگی کرد، اما گاهی گذشته می تواند انقلابی باشد برای حال و هوای امروزت... 

+ نرگس ها از این روز باقی مانده است :) 

/ 4 نظر / 17 بازدید
emma

خیلی وقته حرم نرفتم فکر کنم دارم ی کارآیی می کنم ک رام نمیدن برای خودم متاسفم

masood

همیشه وقتی درباره حرم مینویسید با خودم میگفتم این احساسی که ایشون دارند چرا تو کمتر کسی میشه دید یا اصلا ندیدم تا بحال تا امروز که این مطلب را کامل خوندم مصاحبه را حد اقل ده بار خوندم تا بغضم شکست و انشا الله امسال سال تحویل حرم برم

دُرد

چقدر خوب بود این گلهای نرگس. توی بعد زمان و مکان حرکت کرد و حال من رو هم منقلب کرد :)