کفش های به درد نخور

سرظهر است و خیابان خلوت تر از همیشه. توی ایستگاه اتوبوس فقط ما دو نفر نشسته ایم که گهگاه چشم در چشم می شویم و من زودتر از او نگاه ام را می دزدم. 11، 12 سال بیشتر نداشت. لاغر اندام بود و صورت کشیده ای داشت. چهره آفتاب سوخته و لباس های پاره اش بدجور توی ذوق می زد. به خودش اجازه نداده بود روی نیمکت بنشیند و همان جا روی زمین، پاهای بدون کفش اش را دراز کرده بود. پاهای سیاهی که ترک ترک بودند و انگار در تمام عمر رنگ کفش و جوراب را به خود ندیده بودند و همیشه همین طور برهنه روی آسفالت و پستی و بلندی های زمین کشیده شده بودند. 

اتوبوس از راه می رسد و دوان دوان به سمت آن می رود. موقع سوار شدن پیرمرد بداخلاق - که حواس اش به ایستگاه ها و من کارت هاست - او را هُل می دهد و از سوار شدنش جلوگیری می کند. بدون هیچ کلمه ای برمی گردد. و این اتفاق نه دوباره، که چند باره تکرار می شود. پسر دست هایش را جلوی خودش سیخ می کند و شانه ای بالا می اندازد. تیک عصبی شدیدی که در همان نگاه اول راحت کشف می شد. 

از جا بلند می شوم و همه ی آن اطراف را سرک می کشم تا یک کفش فروشی پیدا کنم. چند قدم آن طرف تر تابلو کفش فروشی را می بینم اما وقتی به آن می رسم، با قفل بزرگی که از روی در به من دهان کجی می کند، مواجه می شوم. دوست داشتم همانجا بنشینم و گریه کنم. نگاهم به کفش های اسپرتی که پوشیده ام می افتد و فورا به خودم می گویم اسپرت که دخترانه، پسرانه ندارد! به ایستگاه برمی گردم. هنوز روی زمین نشسته است. خوشحال می شوم و کفش ها را فورا در می آورم و با یک لبخند گشاد به سراغش می روم. سعی می کنم آنقدر مهربان باشم که ردَم نکند. چند ثانیه ای زل می زند به چشم هایم و من هنوز منتظرم تا کفش ها را قبول کند. و توی دلم به این فکر می کنم که تا خیابان سنایی و خانه مادربزرگم فقط یک چهارراه و چند کوچه فاصله است و می توانم پا برهنه بروم. بی روح و سرد نگاهم می کند. حرفی نمی زند. از او خواهش می کنم که کفش ها را قبول کند و همان جا اتوبوس دیگری از راه می رسد. با لبخندی از جایش می پرد و به سمت اتوبوس می دود. این بار کسی جلوی پله ها نایستاده تا مانع ورودش شود. با همان لبخند سوار می شود و اتوبوس حرکت می کند... 

/ 20 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
s.a

[عصبانی]

par!sa

کجای تیتر همچین چیزی میگه [خنثی][ابرو]

قضاله

تا پریسا رو داریم غم نداریم [خنده][خنده][خنده] درسته ک منم نفمیدم ولی استقامت تو منه کشته ! [نیشخند]

دُرد

به شدت متاثر شدم خدا میدونه چندبار با این صحنه‌ها مواجه شدم و هربار بدون هیچ عملی سوار اتوبوس شدم و رفتم ...

مسعود

سلام این مطلب را دیشب خوندم حالم خیلی خراب شد نتونستم نظر بدم خیلی درناک بود من آپم

z

اما گذاشتنش این مطلب کار درستی نبود آدم کار خوب که فریاد نمیزنه به همه بگه عزیزم

z

وااای اگه میدادی میکشتمت یادته چند ساعت من تو بازار چرخوندی تا اونارو خریدی؟؟؟؟؟؟؟[شوخی]

سمیه

ای ریا کار.... اگه جارنمیزدی خوابت نمیبرد نه؟؟؟؟؟؟؟؟ [زبان] [زبان] [نیشخند]

parisa

[افسوس] عجب ماجرایی بود