جوجه خبرنگار سابق! :)

اونشب رو خوب یادمه . مثل همیشه از این که می دیدمش خوشحال بودم . بین دوستام تنها کسی بود که هیچوقت از دیدنش سیر نمی شدم . هرچقدر هم باهاش بازی می کردم برام کم بود . نزدیک امتحانات نوبت اول بود . خوب یادمه که بین شوخی هامون می گفتیم یکی فداکاری کنه و بمیره که بقیه تا سال اون یه نفر نریم مدرسه و از شر امتحانات راحت شیم ...

مهدی حتی فکرش رو هم نمی کردم این شوخیه احمقانه به واقعییت تبدیل میشه . هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم برای نبودنت گریه کنم . پشت تابوتت قدم بردارم . سر خاک خرما پخش کنم . ساعت ها دست خطی رو ک نوشتی روی سینه بذارم و از شدت گریه نتونم حرف بزنم ... نمی خوام از تو فقط خاطراتت رو داشته باش ... نمی خوام ... من ...

یلدای لعنتی ...

وقتی به این فکر می کنم بعد از اون شب دیگه ندیدمت از هرچی یلداس متنفر میشم . سخته مهدی خیلی سخته شب های یلدا فقط جای خالیه تو رو مرور کنم . توی جمع باشم و تمام فکر و ذکر یاد ایام بچگی باشه ... مهدی اینجا همه چی مثل قبله ... مثل تموم روزهایی که تو هم بودی اما یه چیز این وسط جاش خیلی خالیه ... اونم تو هستی که این روزها و این شب ها از همیشه برات دلتنگ ترم...


برچسب‌ها: تلخ نوشت, تلخ ترین شب سال, حرفهایی برای نگفتن
+ تاريخ دوشنبه ۱۳٩۱/٩/٢٧ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()