جوجه خبرنگار سابق! :)

جمعه به همراه چند تن از دوستان برای بازدید از جمعه بازار کتاب راهی شدیم . نمی دونی چقدر سخته صبح جمعه ، روز تعطیل بخوای زود از خواب بیدار شی . به شخصه موقع بیدار شدن با همه اجدادمون که تشریف آوردن جلو چشمم احوال پرسی کردم و با کسب رخصت از پدر بزرگ ، پدرپدربزرگ ، پدر پدرپدر بزرگ و پدرپدرپدرپدر بزرگ و ... راهی شدم . دفعه اولی بود که جمعه بازار کتاب رو از نزدیک می دیدم . از اونجایی که دربرابر هلو و کتاب نمی تونم مقاومت کنم ، چند جلد کتاب از دکتر شریعتی خریدم . همین بود که احساس کردم با خرید چند تا کتاب دیگه مجبورم از ترس مامانم شب رو با کتابام توی کوچه بخوابم وگرنه کل بودجه مهرماه ام رو کتاب می خریدم . مهم ترین مزییتش این بود که همه رقم کتاب جلوی چشمت بود ، اونم با قیمت های مناسب . به جز دانش آموزها و دانشجوها افراد دیگه ای هم اومده بودن که خیلی برام جالب بود . داشتم به این فکر می کردم اینا اگه کتاب درسی نمی خوان پس اینجا دنبال چی می گردن که چند قدم جلوتر چشم ام افتاد به دوتا پسر بیست ، بیست و دو ساله که یکی زد توی سر اون یکی و دو تا کتاب داد دستش بعدم گفت: بیا بیگیر اینا رِ تا عوض ای که بیشینی هی واسه مو "دونگ یی" نِگا کنی ، کتاب بُخوانی ... . اونجا بود که جواب سوالم رو گرفتم .

مهتاب ، دوستم داشت یک رمان رو ورق می زد که فروشنده یه کتاب بهش معرفی کرد . مهتاب گفت نویسنده اش کیه؟ فروشنده همچین عصبانی گفت به اسم نویسنده چیکار دارین ، مهم طرز فکرشه . اونجا بود که پی بردم اگه کسی بهت کتاب معرفی کرد در قدم اول بپرس هوا چطوره؟ چون اسم نویسنده فحش محسوب میشه و یه چیز دیگه ، اگه بهت گفت کتابهای کدوم نویسنده رو می خونی و تو طرفدار م.مودب پور هستی ، اصلا بروز ندی . چون مهتاب این کار رو کرد و فروشنده ی با اعصاب گفت کسی که مودب پور بخونه همینه دیگه . خوش به حال آقای فروشنده که خریدارهای با فرهنگی مثل ما داشت ، هرکس دیگه بود می دونست چی جوابشو بده . اما یه توصیه دوستانه به فروشنده جان ، برادر من چهار تا از اون کتابهایی که می فروشی رو بخونی الان نمیشی سوژه وبلاگ من!


برچسب‌ها: خرید کتاب, حرفهایی برای نگفتن
+ تاريخ دوشنبه ۱۳٩۱/٧/۱٧ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()