جوجه خبرنگار سابق! :)

 

این روزا تموم دلخوشیم شده یه دفتر خاطره که وقت و بی وقت به سراغش میرم . یه سنگ صبور خوب که فقط گوش میده و اهل نصیحت نیست . یکی که هرتایمی از شب و روز در اختیار منه . امروز داشتم دفتر خاطره دوران راهنمایی ایم رو ورق می زدم . پر بود از خاطرات تلخ و شیرین و چه حس خوبی بود یادآوری اون دوران . اون زمان که تموم دغدغه ام امتحان فردا و بیرون رفتن با دوستام بود . از هفت دولت آزاد بودن ...

انگار هرچی آدم قد میکشه ، غم و غصه هاش زود تر از اون قد میکشن . دل مشغولی ها اونقدر زیاد میشن که وقتی به خودت میای میبینی چقدر از اون دریا قبل فاصله گرفتی ...

راستش هیچ وقت یاد نگرفتم درد و دل هام رو به کسی بگم . همیشه خودم بودم و خودم . بالعکس دیگران از هرجا که کم می آوردن به سراغ من می اومدن . جالبه آدم واسه دیگران پتروس باشه و هیچکس به داد خودش نرسه ، عجب دهقان فداکاری شدم این روزا ... حیف کسی به فکر سردی دستهای من نیست ... همه به مشعل روشن ام نگاه میکنن ... 

چند روز پیش سعیده ( دختر عمه ام ) بهم گفت : "همیشه به تو حسودی می کردم ، دور و اطرافت پر از دوستهایی که همه جوره هواتو دارن . من و تو هم سن هستیم و دوستهای صمیمی تو حداقل هشت برابر منن . همیشه با اونا میری بیرونو کلی خوش می گذرونی . خیلی خوبه آدم مثه تو مهره مار داشته باشه و همه دوستش داشته باشن "

اما سعیده جان ، همیشه مهره مار به درد آدم نمی خوره ... همیشه اینکه دیگران عاشقت باشن به کارت نمیاد ... همیشه شاگرد اول بودن فوق العاده نیست ... همیشه اطلاعات عمومی بالا بدرد بخور نیست ... گاهی آدمای زیادی اطرافتن و تو تنهایی ... نه اینکه آدما بد باشن ، نه ! اماهی هیچکس نمی تونه تو رو بفهمه ...

اما خدای خوبم ! همین که تو بیست و چهار ساعته کنارمی واسه ام کافیه تا روزی هزار بار بگم شکرت و لبخند بزنم . شکرت ...


برچسب‌ها: درد و دلهای وقت و بی وقت
+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٢٦ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()