جوجه خبرنگار سابق! :)

 

 

روزی استاد از شاگردانش پرسید : بهای عشق را چگونه می توان پرداخت؟

شاگردی بلند شد و گفت : بادادن یک شاخه گل .

دیگری برخاست و گفت : یک هدیه ، فرقی نمی کند که کوچک باشد یا بزرگ اما بسیار ارزشمند است .

یکی از دخترها گفت : تنها یک جمله مانند دوستت دارم .

دیگری گفت : یک بوسه و ...

هرکس چیزی می گفت و بهای عشق را تعیین می کرد . ناگهان پسری از ته کلاس برخاست و در حالیکه صدایش به شدت می لرزید شروع کرد: "روزی دو زیست شناس برای یک هفته به یکی از جنگلهای دور افتاده رفتند تا تحقیقاتی را بر روی انواع گیاهان انجام دهند . این زوج زیست شناس طی سفر علمی خود به کوهی رسیدند و تصمیم گرفتند از آن بالا روند و همین کار را هم کردند . مسافتی را طی کردند که ناگهان با ببر عظیم الجثه ای برخورد کردند . هر دو از شدت ترس و وحشت در جای خود خشکشان زد . مرد نگاهی یه همسرش کرد که به شدت ترسیده بود و از او کمک می خواست . اندکی تامل کرد و به صورت رنگ پریده همسرش نگاه کرد . زن همچنان می لرزید و از مرد درخواست کمک می کرد . ناگهان مرد با فریادهای خود سکوت را شکست و شروع به دویدن کرد . ببر به دنبالش رفت و پس از چند دقیقه صدای زجه های مرد که توسط ببر قطعه قطعه می شد به گوش همسرش رسید ..."

همه دانشجویان به اتفاق نظر گفتند : حق اش بود . چطور یک نفر می تواند اینقدر بی عاطفه باشد و همسر خود را رها کند و بگریزد ... چنین فرد سنگ دلی لیاقتش مرگ است ...

پسر در حالیکه قطره های اشک بر روی گونه اش می لغزید ادامه داد : همه زیست شناسان می دانند که در مواجه با ببر باید کاملا بی حرکت باشند ، پدرم با این کار با ارزش ترین چیز خود یعنی جانش عشق خود را به مادرم نشان داد ...

این همان بهای عشق است ...

.

.

.

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد ، اگر احساسات خود را بروز ندهیم ...

همان احساسات سرکشی که قلب را به تپش وا می دارد ...


برچسب‌ها: بهای عشق
+ تاريخ دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()