جوجه خبرنگار سابق! :)

پاک نمی شدند. دوباره با صابون بیشتر امتحان کرد . انگار از دست هایش جدا نمیشدند . حالا دیگر صورتش هم به خون آغشته شده بود . نگاهش مضطرب به آینه گره خورد

...

"آخ مامانی نیگا کن صورتم اوف شده" خودش را انداخت توی بغل مادر:"عزیز دلم چرا از سرسره که میای پایین دستاتو ول می کنی ؟ می خوای بگی مرد شدی؟ ببین با صورت نازنینت چیکار کردی... خونی شده

...

"زود باش دیگه لعنتی آلان همه جا پر از پلیس میشه" صدای دوستش را شنید . نگاهش را از آینه گرفت . از همه جا بوی خون می امد . برگشت توی اتاق . مادرش را دید . با وجود یازده ضربه کاری هنوز زنده بود و نگاهش می کرد . نگران بود

...

"مراقب خودت هستی پسرم؟ یه ماهه که زنگ نزدی؟

-آخه این همه راه اومدی لب مرز که آبرومو ببری؟ نمیگی بقیه سربازها بهم بگن بچه ننه؟

...

"لعنتی معلوم نیست کجا قایمشون کرده ، آخه پیرزن خرفت این همه طلا رو می خوای چیکار کنی؟" دوستش داد می زد . تمام اتاق را می گشت . "پیداشون نمی کنم . تمومش کن دیگه . الان همه شهر می ریزن اینجا ... بدو تمومش کن "

...

"تموم شد پسر گلم . بالاخره بله رو از عروس خانوم گرفتم . اونقدر رفتم و اومدم تا بالاخره راضی شد . حالا می شینی سر سفره عقد عزیزم ... بیا ، بیا بشین برات تعریف کنم چی شد ..."

...

کنار بدن نیمه جان مادر زانو زد . چاقو را محکم تر در دستانش فشرد. دستش را بالا برد تا ضربه دوازدهم را ... . مادر چشمانش را بست تا برای پسرش سخت نباشد

...

از خانه که بیرون می آمد مرد همسایه را دید که پشت در ایستاده. "به به شازده پسر ، چه عجب به مادر مریضت سر زدی . رفته بودم طلاهای مادرت رو بفروشم . دیروز اومد گفت پول لازمی ، داشتم زنگ می زدم که اومدی . بیا بگیر کلا شد پنج میلیون ".

...

مادرم ، جلوه عشق الهی روزت مبارک .

تا هستن قدرشونو بدونین

بیاین به هم قول بدیم همین امروز بریم و دست مادرمون رو ببوسیم

ینی عاشقشم!

یادش بخیر بچه بودیم براشون شعر میخوندیم!

 


برچسب‌ها: مادر, به بهانه روز مادر, دو فرشته زمینی, دلنوشته
+ تاريخ شنبه ۱۳٩٢/٢/٧ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()