جوجه خبرنگار سابق! :)

حقیقت زندگی

روزی اسکندر به یکی از شهر های ایران که در حوالی خراسان بود حمله کرد . وقتی به دروازه شهر رسید با کمال تعجب دید دروازه شهر باز است و مردم به زندگی عادی خود ادامه می دهند . این باعث حیرت اسکندر بود چرا که مردم حتی با شنیدن صدای سم اسبهای لشکر وی بیهوش می شدند و یا به پناهگاه ها می رفتند . او شمشیرش را کشید و زیر گلوی یکی از افراد شهر قرار داد و فریاد زد : من اسکندر هستم .

مرد با خونسردی گفت : من ابن عباس هستم .

 اسکندر گفت: من اسکندر مقدونی ام . چرا از من نمی ترسی .

مرد با گوشه چشم نگاهی به او انداخت و گفت : مگرخدایی؟ من فقط از خدا می ترسم . اسکندر به ناچار گفت : پادشاهتان کیست ؟

مرد گفت : ما پادشاه نداریم .

 اسکندر با خشم گفت: رهبرتان کیست؟

 مرد گفت : ریش سفیدی داریم که در حوالی شهر زندگی میکند . او به سمت نشانی مرد به راه افتاد .

حین عبور در شهر با کمال تعجب چاله ای چون قبر جلو در هر خانه مشاهده نمود . وقتی به گورستان رسید دید بر روی هر قبر نوشته شده : ابن 10 دقیقه زندگی کرد و مرد . ابن حسام یک ساعت زندگی کرد و مرد . ابن یوسف یک روز زندگی کرد و مرد و ... . اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر بدنش می نشیند و با خود می پندارد نکند براستی در شهر ارواح باشم .

اسکندر به همراه سپاهش به چادری رسید که در آن پیرمردی مشغول صحبت بود و کودکان بسیاری گرداگرد او جمع شده بودند . اسکندر پیرمرد را نزد خود خواند و گفت : تو رهبر این مردمانی .

 پیرمرد گفت : آری من خادم این مردم هستم .

 اسکندر گفت : اگر بخاهم تو را بکشم چه می کنی؟

 پیرمرد گفت : بکش . خواست خدا بوده است که به دست تو کشته شوم .

 اسکندر گفت: پس تو را نمی کشم تا به خدای تو و تو ثابت شود که عمرت دست من است .

 پیرمرد با خونسردی گفت: خب نکش . خواست خدایم بوده که به دست تو کشته نشوم .

 اسکندر سردرگم و متحیر به پیرمرد گفت : ای پیرمرد من تو را نمی کشم اما به شرطی که باید بپذیری

 پیرمرد گفت : بایدی در کار نیست مرا بکش اما بدان که خاسته تو را هرگز اجابت نمی کنم .

 اسکندر ناچار و کلافه به پیر مرد گفت : باشد . فقط دو سوال دارم و از اتو می خواهم پاسخ دهی .

 پیر مرد گفت : بپرس . اسکندر پرسید : چرا جلو هر خانه گودالی به مانند قبر کنده شده است .

 پیر مرد پاسخ داد : این درس هر روز ما است که با دیدن آن گودال به خود می گوییم فلانی عاقبت تو این جا است و همین باعث می شود مبادا حقی را نا حق کرده و مال مردم را بخوریم و به ناموس دیگری تعدی کنیم .

اسکندر پرسید : چرا روی هرقبر تاریخی ذکر شده . مثلا فلانی بیست دقیقه زندگی کرد و مرد ؟

 پیرمرد گفت : در واپسین لحظات عمر اهالی خود را به کنار بستر او می رسانیم و می دانیم که در واپسین لحظات عمر ، فرد شرایط دروغ گفتن را ندارد و پرده هایی از جلو چشم انسان برداشته می شود . بعد از او می پرسیم :

چه علمی آموختی و چقدر طول کشید؟

چه هنری آموختی و چقدر طول کشید؟

چقدر برای کمک به دیگران وقت گذاشتی؟

او که در حال مرگ است مثلا می گوید به مدت یک ماه هر روز سه ساعت علم آموختم . به مدت دو سال هر روز یک ساعت هنر آموختم یا اگر کار خیری کردم از سر خودنمایی بوده ولی یک شب برای همسایه ام پنهانی نان خریدم و پشت در گذاشتم و بازگشتم . ما این کارها را حساب می کنیم و با توجه به میزان عمر فرد می نویسیم مثلا ابن علی دو ساعت عمر کرد و مرد . این عمر مفید افراد است . زندگی حقیقی ما در دنیا باید در راه مردم – علم و هنر باشد تا خدا از ما راضی باشد و اگر جز این باشد دیگر نام زندگی را نمی توان بر آن نهاد .

اسکندر شمشیر خود را در نیام کرد و به لشکر خود دستور داد هیچ گونه آزاری به مردم این شهر نرسانند و پیر مرد احترام می گذارد و شرمناک و متحیر از شهر خارج می شود .

شما چقدر عمر کردید؟؟

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ چهارشنبه ۱۳٩۱/۳/۱٧ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()