جوجه خبرنگار سابق! :)

نی نی بیچاره

 

امروز یه پسر بچه توی حرم گم شده بود . گریه می کرد و آدما بی تفاوت از کنارش رد می شدن . دلم براش سوخت و سریع خودمو بهش رسوندم . اشکهاشو پاک کردم . گفتم چی شده؟ گف : ما..ما..نم.. گم شده . خنده ام گرفته بود گفتم : باز خدا رو شکر تو گم نشدی ...!! دستشو گرفتم و همون اطراف بردمش تا اگه مامانشو دید بهم بگه . والا ببرمش پیش خادم ها تا خانواده اش رو پیدا کنن . آقا ما گشتیم گشتیم گشتیم. . . نه خبری نبود . زیر آفتاب داغ دنبال مامان و بابای این بچه بودم . لهجه هم داشت اما نه مشهدی . فهمیدم زائره . خسته شدم . شیشه آب رو از توی کیفم در آوردم و دادم تا یه کم آب بخوره . خیلی گریه می کرد . بعد نیم ساعت گشتن و این در و اون در زدن به من میگه : خاله گوشی داری؟ میگم آره مگه شماره مامانتو بلدی؟ میگه آره ....

من عاشق بچه هام اما اون لحظه دلم می خواست خفه اش کنم ... باز خوبه یادش اومد که میشه به مامانش زنگ هم زد . زنگ زدمو نیم وجبی رو تحویل دادم .  

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ شنبه ۱۳٩۱/۳/۱۳ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()