جوجه خبرنگار سابق! :)

چرا غمگین؟؟؟؟؟؟؟ 

روزی مارتین لوترکینگ با چهره ای بسیار ناراحت وارد خانه شد . همسرش به او گفت : اتفاقی افتاده مارتین و مارتین در جواب  با دلخوری به او گفت : نه ، چیزی نیست . لحظه ای بعد در حالیکه همسرش لباس مشکی عزا به تن کرده بود کنار مارتین نشست . مارتین با تعجب پرسید : این چیست که پوشیده ای و همسرش آهی کشید و گفت : مگر نمی دانی ؟ او مرد . مارتین با تعجب دوباره پرسید : چه کسی . همسرش گفت: خدا ...

مارتین گفت : دیوانه شده ای؟ چه می گویی ؟ همسرش پاسخ می دهد: اگر خدا نمرده پس چرا اینقدر ناراحتی؟؟؟؟

قیصر امین پور یه شعری داره میگه : آخرین بانگ سفرنامه باران این است ، که زمین چرکین است ... ناراحت چیزایی باش که مال این دنیا نباشه . غم از دست دادن چیزی رو بخور که جدا از این دنیا باشه ... کسی که خودش خالق این دنیاس میگه که اونو واسه خوشی نیافریده . پس تو دنبال چی این دنیایی؟

یه بزرگی میگه واسه زندگی کردن باید یه کوچولو دیوونه باشی . باش ...


برچسب‌ها: حکایت ما و مرگ خدا
+ تاريخ چهارشنبه ۱۳٩۱/۳/۱٠ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()