جوجه خبرنگار سابق! :)

ناراحت بودم . آنقدر که از زمین و زمان بیزار شدم . اطراف حرم بودم . خودم را به میدان شهدا رساندم و رو به حرم سلام دادم . بعد خنده تلخی کردم و با کنایه گفتم ممنون از لطفتون آقا ! راهم را گرفتم و رفتم . وقتی یادم می افتاد چقدر در همین حرم برای مشکلم دعا کردم و هیچ چیز حل نشد آتش می گرفتم . تا خانه اشکهایم بی اختیار می ریخت . وقتی خودم را تا این حد تنها می دیدم حتی دلم نمی خواست نفس بکشم . تمام دلخوشی ام همین حرم های یک هفته درمیان بود که حالا ...

چند هفته بعد متوجه چیزی شدم که ای کاش دروغ بود . شوکه شده بودم . باورش برایم سخت بود . روی سخن گفتن با خدا را نداشتم . مانده بودم زیر خروارها فکر و خیال که اگر دعای آن روزم مستجاب می شد چه بر سرم می آمد . سرتا پا آب شدم . آرام زیر لب گفتم حکمتت را شکر .

فردای آنروز عزم حرم را کردم . راه افتادم . تمام راه را پیاده رفتم تا مجال داشته باشم به این فکر کنم چگونه عذر خواهی کنم؟ با چه جمله ای؟ با چه رویی؟ گنبد و گلدسته ها را که از دور دیدم خواستم سلامی بدم اما سکوت کردم و سرم را به زیر انداختم و لرزان به سمت حرم رفتم . اذن دخول را که می خواندم اشک پهنای صورتم را پوشانده بود . هنوز هم داشتم با خودم کلنجار می رفتم که داخل شوم یا نه؟ وارد حرم شدم چه کنم؟ تفتیش را که پشت سر گذاشتم و پرده میان خود و صحن را کنار زدم و چشمم به گنبد افتاد قلبم ریخت . چند قدمی جلو رفتم و بعد ایستادم . می خواستم برگردم . هرچه با خودم کلنجار رفتم رویی برای گام برداشتن به جلو نداشتم . رویم را برگرداندم تا خارج شوم . خادمی صدایم زد . تا باز گشتم یک دسته گل به دستم داد و رفت . مانده بودم هاج و واج که این کار چه معنی دارد . ملتی را دیدم که به سمتم می آمد . فهمیدم این گلها گلهای بالای ضریح است . شاخه شاخه اش را به مردم دادم . یک شاخه نرگس ماند در دست خودم . گل را بوییدم و روی سینه گذاشتم و نجوا کنان گفتم ممنونم ...

ولادت امام رضا (ع) مبارک

+ این پست دیماه 91 بود . دلم نیومد نذارمش ...  :))

خیلی از چیزهایی که امروز دارم رو مدیون دعای خیر همین آقا هستم ...


برچسب‌ها: خورشید هشتم, امام رضا (ع), شهادت امام رضا (ع), حرم مطهر امام رضا (ع)
+ تاريخ دوشنبه ۱۳٩٢/٦/٢٥ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()