جوجه خبرنگار سابق! :)

روزهای خوش و اتفاقات خوب نمی‌توانند هیچوقت کاملا خوشحالم کنند. همیشه از راه که می‌رسند، احساسات دوگانه‌ام گل می‌کند و انگار نیمی از قلبم ذوق دارد و نیم دیگر دلش می‌خواهد زمان زودتر بگذرد و از روی این اتفاق بپرد! این حال دوگانه برمی‌گردد به همه چیزهایی که از دست داده‌ام. روز تولد مدام به خودم می‌گویم دیدی؟ دیدی چقدر زود گذشت؟ دیدی چطور یکسال دیگر هم گذشت؟ آنوقت نمی‌دانم برای این بزرگ شدن باید جشن گرفت یا نشست و به تمام ثانیه‌ها و دقیقه‌ها و ساعت‌های از کف رفته فکر کرد و گوشه ذهن یک روبان سیاه بست و دو شمع برای‌شان روشن کرد! و این ماجرا هربار، برای هر روز خوبی تکرار می شود. ترس از دست دادن و دلتنگی پیش از دوری تکرار می شود. 

 همه این‌ها را گفتم که بگویم باز هم احساسات دوگانه آمده‌ست سراغم! خواستم بگویم یلداست اما خوشحال نیستم. خواستم بنویسم تا بلکه فراموش کنم آخرین باری که او را دیدم یلدا بود. آخرین باری که صدای خنده‌اش را شنیدم و با او حرف زدم یلدا بود و ای کاش این حال و هوا دست از سرم بردارد. ای کاش این ترس لعنتی زودتر دست از سرم بردارد و من هم بتوانم مثل همه، مثل آدم‌های عادی بدون ترس و نگرانی لذت ببرم. چشمانم را به روی همه از دست رفته‌هایم ببندم و فقط به این فکر کنم که من چقدر خوشحالم!


برچسب‌ها: شب یلدا, قلم بافی های پراکنده, حرفهایی برای نگفتن, حالم؟ باران!
+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٥/٩/۳٠ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()

از محدودیت های ازدواج همین بس که آدم اختیار شکوندن مفصل انگشتشم نداره!

نیشخند


برچسب‌ها: ازدواج, خط خطی های یک ذهن بیمار, مینیمال های جوجه خبرنگاری, دو نقطه صاف های من
+ تاريخ دوشنبه ۱۳٩٥/٦/٢٩ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()

عکس رو می ذاری توی اینستاگرام، متن رو می فرستی توییتر، یه کم خود سانسوری می کنی و میذاری وبلاگت، بعد هم توی تلگرام میری احوال پرسی دوست و آشنا و چت می کنی و آخر شب هم میری فیسبوک یه دور می زنی که مطمئن شی همه چی امن و امانه؛ بعد با این همه مشغله استاد توقع داره طول ترم سر کلاسم حاضرشی! خدایی این آخری ظلمه دیگه :((((

+ البت قدیم این سوسول بازیا رو نداشتیم، یه وبلاگ بود کلا دور هم توش زندگی می کردیم! 


برچسب‌ها: قلم بافی های پراکنده, خط خطی های یک ذهن بیمار, بوی ماه مهر, سرشلوغیم
+ تاريخ دوشنبه ۱۳٩٥/٦/٢٩ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()

تبلیغ کانال ها اینجوری شده که ملت یا دوست دارن چشم خانواده شوهر رِ دربیارن، یا دارن به جاری حسادت می کنن، یا دنبال خلاص شدن از شر جوش و چربین، مدامم نگران خیانت شوهرن و تهشم خیلی مشتاقن بدونن توی زندگی سلبریتیا چه خبره! 

#خلاصه-نیازهای-ملت دَررررر تلگرام اینهههه! 


برچسب‌ها: نیازشناسی تلگرام, قلم بافی های پراکنده, خط خطی, دو نقطه صاف های من
+ تاريخ دوشنبه ۱۳٩٥/٦/٢٩ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()

همان جای همیشگی, راس ساعت! همان جای همیشگی که جمع می شدیم و بعد نرم نرمک به سمت آسایشگاه جانبازان راهی می شدیم. چند نفر بودیم. چند نفر که دلمان زود زود برای آدم های مهربان و صمیمی اش تنگ می شد. نامش مهدی بود. صدایش می زدم عمو مهدی. سی و چند سال داشت و درگیری با اشرار پاهایش را از او گرفته بود. وارد آسایشگاه که می شدم مستقیم می رفتم سروقتش و با کتابی جدید غافلگیرش می کردم. بعد ساعت ها گرم صحبت می شدیم و از دو دنیای متفاوت برای هم می گفتیم. از عدل و مرگ و انسانیت و تحصیل و عبادت یا هرچیز که فکرش را بکنید!

یک روز که نشسته بودیم و از زمین و زمان برای هم می گفتیم, اسم "عشق" به میان آمد. گفتم "عشق همان هوس است" و گفت "عشق ورای هر چیزیست که تجربه کرده ای" خندیدم و هرچقدر بیشتر می گفت با صدای بلندتر می خندیدم!

موقع خداحافظی که شد گفت "چرا اینقدر مغروری؟" متعجب نگاهش کردم و گفت"برو! ولی آدم های مغروری مثل تو زود عاشق می شوند, آنوقت آرام تر می شوند, مهربان تر! امیدوارم عاشق شوی تا بفهمی عشق تا هوس چقدر فاصله دارد!"

+ هرسال نزدیک تولدم که می شود, انگار به سرم می زند! خاطراتی برایم زنده می شوند و آدم هایی را به یاد می آورم, که مدت هاست فراموش شان کرده ام! 

+ کمتر از یکسال بعد پیش بینی اش, محقق شد. امسال جشن تولد دوتایی مرا یاد حرف آن روز عمو مهدی انداخت! آرام تر... مهربان تر...!


برچسب‌ها: قدیم تر, خاطره بازی, یادداشت هایی برای خودم, حرف های در گوشی
+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱۳ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()

ناخن اگر شعور داشت, دو روز مانده به مهمانی نمی شکست!

+ هر سمت, پست و یا جایگاهی که دارید, سعی کنید به وظیفه تان خوب عمل کنید. حتی اگر ناخن بودید!  :|


برچسب‌ها: غر غر نامه, ناخن های فاقد شعور, قلم بافی های پراکنده, اندر احوالات مهمانی رفتن
+ تاريخ جمعه ۱۳٩٤/۱۱/٩ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()

به جایی رسیدم که می ترسم تنها بیام توی وبلاگم. احساس می کنم چندتا روح سرگردان و عروسک شیطانی و «یه ایطو چیزایی» پشت پست هام قایم شدن و منتظر هستن من از راه برسم! اینجا تنهای تنهای تنها کمی آدم را می ترساند! 

+ اعتیاد به نوشتن بدترین نوع اعتیاد است. دل کندن از فضای این وبلاگ هم سخت ترین کار زندگی! 

+ اینکه نتونی بنویسی درد بزرگی هست! زمانی بدتر میشه که بتونی اما حرفی برای گفتن نداشته باشی و از هر دو این ها دردناک تر اینکه هم بتونی، هم حرف داشته باشی اما ندونی چطور ...! این هم از جوجه خبرنگار یادگار بماند برای شما! :) 

+ بنویسید! 


برچسب‌ها: تنهای تنهای تنها, قلم بافی های پراکنده, خط خطی های یک ذهن بیمار, نوشتن بدترین نوع اعتیاد است
+ تاريخ شنبه ۱۳٩٤/۱۱/۳ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()

حتی یادش هم زیباست. یاد روزهایی که انگار حالا برایم مقدس شده باشند. روزهایی که پر بود از سوزِ سرمای پاییزی و گرمای حسی تازه. حسی ورای همه ی روزمره ها و اتفاقات کسل کننده و همیشگی. ورای همه ی حس هایی که بارها تجربه شان کردم. «آذر» هایم به یمن وجودش جان گرفته است و به زندگی این روزهایم جان بخشیده. آذر حالا شده است سوگلی دوازده ماهِ سال و واژه ای که جادو می کند.

+ انگار که یک نفر در همین حوالی مدام زمزمه می کند «خوشبختی این روزها مبارکت باشد».

+ و حالا نوشته ام که بگویم «آذر» مبارکمان باشد!


برچسب‌ها: تقویم قبل آمدنت آذری نداشت, آذر نوشت, خوش باشیم, خوب هم ایضا!
+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٩/۱٠ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()

دلم برای نوشته های «جوجه خبرنگاری» تنگ شده بود. نوشته هایی که سبک و سیاق خودم را داشت. خود خودم را. 

+ از امروز در چرت و پرت  هم می توانید مرا بخوانید :) 


برچسب‌ها: من و پروفسور, خانه دوم جوجه خبرنگار, یارشون
+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٧ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()

بازی خوب محمدرضا صولتی به همراه ضیاچمنی، غفوریان و محمودیان را از دست ندهید. 

+ کلیک بفرمایید :) 


برچسب‌ها: تئاتر تب سرد روی پیشانی داغ, محمدرضا صولتی در تب سرد روی پیشانی داغ, علی حاتمی نژاد, تب سرد روی پیشانی داغ در مشهد
+ تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/٤ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()

کوچک تر که بودم، استفاده از اینترنت تا به این اندازه معمول و فراوان نبود. در هرخانه سه چهار بیلبیلک لمسی پیدا نمی شد که بسته های اینترنت شان فعال باشد و خبری از مودم های جور و واجور نبود. کل کیف مان وَر رفتن با کنترل تلویزیون و چرخیدن در تلتکست بود. تلتکست دنیایی بود برای خودش. خواندن تک تک صفحات آفتابگردان که مخصوص نوجوانان بود حسابی کیفورمان می کرد. قسمتی از این مجله نوجوانانه به لطیفه های آبکی و بی مزه اختصاص داشت. گهگاهی نگاهی بهشان می انداختم و مدام از خودم می پرسیدم «این چرت و پرتای بی مزه رو از کجا پیدا می کنن؟». خوب یادم است اولین بار آنجا خواندمش. همین که نوشته بود «اگه روزی یه سوسک چپه رو زمین دیدی، فکر نکن مُرده؛ داره به قیافه تو می خنده». خنده دار به نظر نمی آمد اما این روزها به طرز عجیبی خنده دار شده است! 

در این روزهای گرم تابستان که سوسک ها از سرناچاری بار و بندیل را جمع کرده اند و به سطح کوچه و خیابان کوچ کرده اند، هرکدام شان که به پست ام می خورند، چپه اند! نه اینکه مُرده باشند؛ دست و پا و شاخک های چندش آورشان تکان می خورد اما چپه اند! به طرز باور نکردنی ای چیزی حدود 90 درصدشان همین وضع را دارند و یک سوال بدجوز ذهنم را مشغول کرده است، دقیقا به چه چیز من می خندند؟! :| 


برچسب‌ها: سوسک ها می خندند, یادی از مرحوم تلتکست, دو نقطه صاف های من, سوسک های خندان
+ تاريخ دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٢ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()

دست به قلم شوید و این بار از امام مهربانی ها بنویسید :)

+ اطلاعات بیشتر را هم می توانید از سمت راست وبلاگمان کسب کنید و حالش را ببرید و کیف اش را بکنید! 

+ مهلت ارسال آثار هم تا 3 شهریور ماه است و از تمدید خبری نیست! 


برچسب‌ها: مسابقه نویسندگی در پناه حرمت, مسابقه نویسندگی کشوری, مسابقه نویسندگی با جوایز نفیس, در پناه حرمت
+ تاريخ شنبه ۱۳٩٤/٥/۳۱ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()

نمی دانم دانشگاه چه خاصیتی داشت که هرکدامشان پا به این مکان ناشناخته می گذاشتند، زرتی عروس می شدند! ازدواج شان یک طرف و غیب شدن شان یک طرف دیگر! کمتر در دسترس بودند. ددر رفتن ها را دو دَر می کردند و هر وقت به سراغم می آمدند به فکر ناهار ظهر شوهر بودند و درست برخلاف همیشه که تا آخر شب کنگر می خوردند و لنگر می انداختند، فوری مراسم بای بای را به جا می آوردند. الحق که القاب «کاکتوس شوهر ندیده»، «کاکتوس کم جنبه»، «کاکتوس شوهر ذلیل» و این چیزها، برازنده دوست جان ها بود. اصلا شاید به همین خاطر بود که وقتی به آینده فکر می کردم، دلم می خواست در سن 27، 28 سالگی ازدواج کنم و یا اصلا چه اصراری است که آدم خودش را محدود کند. مگر غیر این است که مجرد بودن یعنی رهایی و آزادی و این حرف ها. 

+ خواستم خیلی در لفافه علت این غیبت طولانی را شرح دهم! [خیلی خیلی در لفافه]

+ از این به بعد هم از یادداشت های لوس و بی مزه «من و شوشو»، «من و عجقم» و این قرتی بازی ها خبری نیست. جوجه خبرنگار همچنان با قدرت چرت و پرت های آبکی می نویسد. 


برچسب‌ها: غیبت های طولانی, قلم بافی های پراکنده, کاکتوس ها عاشق می شوند, آب هم کم مصرف کنید!
+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٧ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()

انتظار سخت است. می شود گفت سخت ترین کار دنیا. یعقوب پیغمبر هم که باشی، گاهی حس می کنی کم آورده ای. رسیده ای انتهای خط. می شکنی و زمان می برد تا دوباره برپا شوی. و همه چیز سخت تر می شود اگر هر چه تقلا  کنی، نتیجه ای نگیری و آنوقت مجبور شوی همه چیز را بسپاری به دست زمان. زمانی نامعین که ثانیه به ثانیه اش، کِش می آید و معلوم نیست کِی به سرخواهد آمد. 

+ 561 روز انتظارمان همین روزها به ثمر می نشیند. 561 روز بسیار سخت اما بی نهایت شیرین... . 561 روزی که حتی می توانم ساعت، دقیقه و ثانیه اش را تعیین کنم و بگویم در تک تک این روزها، چه اتفاقات تلخ و شیرینی برایمان رقم خورد. 


برچسب‌ها: 561 روز انتظار, حرفهایی برای نگفتن, یادداشت هایی برای خودم, حالم؟ باران!
+ تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۳ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()

+ اگر حس و حال بیدار شدن صبح زود، آن هم در ماه مبارک را دارید بفرمایید دوره آموزشی گویندگی صدا :) 


برچسب‌ها: دوره آموزشی گویندگی صدا, دوره آموزشی گویندگی در مشهد, فرصتی برای خوش صداها, یک پیشنهاد ویژه
+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/٢ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()

دلم برای نوشتن های گاه و بی گاه در این چهاردیواری حساب تنگ شده بود. کماکان از اظهار لطف، نگرانی و ایضا فحش تان بسی سپاس گزارم. انشاالله به زودی زود درگیری های این روزها تمام می شود و بازهم با یادداشت های آبکی در خدمت تان خواهم بود. علی ایحال قوربانتان، فدایتان، ستاره بچینید، بوس بوس! تا بعد! 

+ این شب ها و روزها خساست به خرج ندهید. دعا برای دیگران در حق خودتان استجابت می شود.


برچسب‌ها: قلم بافی های پراکنده, یادداشت هایی برای خودم, رد پای خدا, جلبک ساکن
+ تاريخ دوشنبه ۱۳٩٤/٤/۱ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()

آدم هرچقدر هم دلش بخواهد و هرچقدر هم که به مغزش فشار بیاورد، بعضی چیزها محال است که باورش شود. برای من «عشق در یک نگاه» یکی از همین بعضی های محال بود که هرچقدر سعی می کردم با آن ارتباط بگیرم، نمی شد که نمی شد؛ تا اینکه چند روز پیش به صورت اتفاقی او را دیدم. به محض دیدنش چشم هایم را دزدیدم چون خوب می دانستم اگر تنها چند ثانیه دیگر به او خیره شوم، کار دلم یکسره خواهد شد. چند قدم بیشتر از او فاصله نگرفته بودم که احساس کردم قسمتی از روحم را درست چند ثانیه قبل از دست دادم. نه پای رفتن داشتم و نه می توانستم برگردم. مردد مانده بودم با حجم انبوهی از فکر ها و خیال ها که آوار شده بودند روی سرم و نمی گذاشتند قدم از قدم بردارم. تصمیم سختی بود اما چشم هایم را بستم و از کنارش عبور کردم... 

یک هفته گذشت. یک هفته سخت. یک هفته ای که به اندازه ماه ها و یا شاید هم سال ها به درازا کشید. در خیابان با دیدن هرچیز و هرکس، قیافه اش می آمد جلوی چشمانم و هزار هزار بار خودم را سرزنش می کردم که چرا آن روز قید همه چیز را نزدم تا به او نزدیک شوم. نزدیک شوم و او را از آن خودم کنم. پس از این یک هفته، به صورت اتفاقی دوباره گذرم به آن سمت ها افتاد. از وقتی قدم به آنجا گذاشتم چشمانم بی اختیار می چرخید تا نشانه ای از او پیدا کنم. هرچه بیشتر در رویای او غرق می شدم، احساس می کردم بیشتر از او فاصله گرفتم. گام هایم را بلندتر و سریع تر بر می داشتم تا ثانیه ها را از دست ندهم. همه جا را زیر و رو کردم اما اثری از او نبود که نبود. حدس ام درست بود. رفته بود. پرس و جو که می کردم گفتند به زودی باز می گردد اما نمی دانند کی. دلم برایش تنگ شده است. خیلی تنگ ... 

مانتوی دوست داشتنیِ نارنجیِ تابستانیِ من، با آن چهارخانه های دُرُشت و قشنگش از آن جا رفته بود. مغازه چند روزی به خاطر تعمیرات بسته است و حالا باید منتظر دیدار دوباره اش باشم. 

به امید دیدار نارنجیِ دوست داشتنیِ من! 


برچسب‌ها: خط خطی های یک ذهن بیمار, چهارخانه های نارنجی, سوگ نامه ای در فراق یار, نارنجی دوست داشتنی
+ تاريخ شنبه ۱۳٩٤/٢/٢٦ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()

تجربه ثابت کرده است ک «مورد علاقه»های من یا مورد علاقه هیچکس نیستند و یا اگر هم باشند، مورد علاقه آدم های انگشت شماری اند. البته عکس این قضیه هم بارها و بارها اتفاق افتاده است. مثلا هیچوقت درک نکرده ام که چرا آدم ها ارتفاع را دوست دارند و احساس می کنند هرچه ارتفاع یک مکان یا یک وسیله در شهربازی بیشتر باشد، خفن ناک تر و هیجان انگیزتر است. یا مثلا هیچوقت درک نکرده ام خوردن پیتزا با سس تند چه لذتی دارد و چرا مردم از خیس شدن بدشان می آیند اما شدیدا و قویا اعتقاد دارم «مورد علاقه» ها متعلق به هرکسی که باشند قابل احترام اند و در مواجه با آن ها باید یک لبخند پت و پهن بنشانیم روی لب های مان. تا زمانیکه این مورد علاقه ها جا خوش کرده اند کنج دل آدم ها، هیچکس نمی تواند بیرون شان کند. 

+ پس من دلم خواست که دو عدد کاکتوس دیگر به کلکسیون کاکتوس هایم اضافه کنم و هیچ اعتراضی وارد نیست! 

+  دیشب تا صبح داشتم به این فکر می کردم که اگر قرار باشد یک کتابخانه دیگر به اتاقم اضافه کنم، با کاکتوس های بیچاره که حالا حکم بچه های قد و نیم قد و بی سرپناه ام را دارند چه کنم؟!


برچسب‌ها: قلم بافی های پراکنده, اندَر حکایت کاکتوسان, در من دو نقطه صاف غمگینی ست، می فهمی؟, کاکتوس های من
+ تاريخ شنبه ۱۳٩٤/٢/۱٢ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()

+ گاهی جملات آوار می شوند روی سرت و همین آوار آنچنان وجودت را غرق در ابهام می کند؛ که شک می کنی به یقین هایی که پیش از این داشته ای ... 


برچسب‌ها: حرفهایی برای نگفتن, یادداشت هایی برای خودم, قلم بافی های پراکنده, دلنوشته
+ تاريخ دوشنبه ۱۳٩٤/٢/٧ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()

ف.بوک را دوست دارم. یک جورهایی بعد از این وبلاگ و حال و هوایی که دارد، دلخوشم به «دریا»یی که هیچوقت حضور نداشت اما مدت هاست که من در قالب او می خوانم و می نویسم. خوب به خاطر دارم چه شد که دریا متولد شد و خوب تر به یاد دارم که چرا قدم به دنیایی گذاشتم که حالا تا این اندازه دوست اش دارم. دنیایی که فارغ از بدی ها و خوبی هایش، می تواند دریچه ای باشد برای دیدن احساسات پاک و خالص آدم ها. آدم هایی که هرگز آن ها را ندیدی و هرگز پیش از این درکشان نکرده ای اما حال خوب امروزشان، حال تو را هم خوب می کند. 

امروز در پیج مورد علاقه ام و لا به لای هزاران تشکر از آفرینندگان خوشی های کوچک، خوشی کوچک اما به واقع بزرگی را دیدم که حاصل 9 سال انتظار بود. 9 سال انتظار برای گرفتن دست هایی که حالا لمس گرمی، بوییدن و بوسیدنشان لذت بخش ترین حس دنیاست...

+ 9 سال کم نیست؛ هست!؟ 


برچسب‌ها: از آفرینندگان خوشی های کوچک تشکر می کنم, حرفهایی برای نگفتن, خط خطی های یک ذهن بیمار, یادداشت هایی برای خودم
+ تاريخ یکشنبه ۱۳٩٤/۱/٢۳ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ نويسنده جوجه خبرنگار نظرات ()